سلام خدا جونم ممنونم که دوستم داری
سلام دوست جونا حالتون چطوره؟خوبید؟![]()
دیشب آقای همسر رفت تهران منم جولو پلاسمو جمع کردم رفتم خونه داداشم
امروز هم میرم خونه آبجیم تا فردا شب که آقای همسر برگرده در مهمانی به سر خواهم برد
راستی دیروز رفتم سفره حضرت ابوالفضل خیلی خوب بود..هر چی گذاشتن جلوم دو تا دوتا ور داشتم یکی واسه خودم یکی واسه آقای همسر حتما الان می گیید اه اه چه دختر بی فرهنگی یه ضره شعور نداره که فقط واسه خودش برداره شاید صاحب خونه خوراکی کم بیاره ،خب چیکار کنم؟انتظار داشتید برم خونه واسش شام درست کنم؟ حالا نزنید ...................بابا صاحب خونه دوستم بود خودش گفت واسه آقای همسر بردار ،خودتون هم که می دونید تعارف اومد نیومد داره دیگه
آهان یه چیز دیگه سفره خوب بود ولی کوفتم شد،آخه سفره خونه همسایمون بود ،از طرفی هم گفته بود زیاد دعوتی ندارم، مجلس خودمونیه، منم حوصله چادر چاقچون کردن نداشتم یه چادر گل گلی انداختم سرم
رفتم ، خونشون شلو غ پلوغ بود تو دلم به دوست جونم گفتم خوبه که مثلا دعوتی زیاد نداری پس اینا کین؟تا وارد خونه شدم همه جمعیت زل زدن بهم ،و صد البته با نگاه ها شون آدم دوست داره بره تو زمین
از اونور مامانمو دیدم داره بهم چشم غوره میره که چرا با چادر گل گلی اومدی
(آخه همه سر تا پا سیاه پوشیده بودن )
راسته که میگن گر خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت باش
انصافا از شوخی گذشته چرا بعضی ها اینقده مته به خشخاش میگذارن ؟خیلی مهمه که با چادر رنگی بری مجلس یا گل گلی؟اصلا مگه مجلس مال امام نیست؟آخه چرا اینقدر بعضی از مردم کوته فکرن ؟باور کنید دیروز اونقدر نگاهها سنگین بود که می خواستم برگردم برمخونه..(به نظرتون گناه بزرگی مرتکب شدم که با چادر مشکی نرفتم؟
)
پی نوشت:اصلا می دونید مجلس مال آقا ابوالفضل بود به کسی هم ربطی نداره، هر جور دوست دارن ،دلشون می خواد بگذار فکر کنن آخیششششششش اگه نمی گفتم تو دلم می موند
پی نوشت:قبلا هم تو وبلاگ نوشتم که من چادریم و رو حجابم خیلی حساسم ولی بعضی از رفتارها و افکار عذابم میده

به خدا اسلام دین قشنگیه ،چرا یه عده می خوان این دین به این قشنگیو با تعصبات خشک خودشون خراب کنن ؟![]()
آهان ،وای خواهر دیدی داشت یادم می رفت بهتون بگم؟جمعه روز دحوالارض
در این روز، بخش هایی از کره زمین که سراسر از آب بود شروع به خشک شدن نمود تا کم کم به شکل ربع مسکون امروزین درآید. مطابق روایات، اولین نقطه ای که از زیر آب سر برآورد مکان کعبه شریف و بیت ا... الحرام بود.
و در روایتی روزهاش مثل روزه هفتاد سال است و در روایت دیگر کفاره هفتاد سال است و هر که این روز را روزه بدارد و شبش را به عبادت بسر آورد از برای او عبادت صد سال نوشته شود و از برای روزهدار این روز هر چه در میان آسمان و زمین است استغفار کند و این روزی است که رحمت خدا در آن منتشر گردیده و از برای عبادت و اجتماع به ذکر خدا در این روز اجر بسیاری است و از برای این روز به غیر از روزه و عبادت و ذکر خدا و غسل دو عمل وارد است .
اگه اطلاعات بیشتری خواستید تو مفاتیح هست
چون دوستتون دارم گفتم این روز رو یادآوری کنم .اگه دوست داشتید اعمالشو انجام بدید و تو این روز هر چی از خدا می خواهید بخواهید چون میگن خیلی حاجت میده
دوست جونا واسه منم دعا کنید
اول از همه سلام خدای مهربونم
....خدا جونم خیلی دوستت دارم
دوم :سلام به همه دوست جونا چه اونایی که لطف می کنن واسم نظر می گذارن چه اونایی که خاموش و بی سر و صدا میان و میرنن![]()
سوم بازم خدایا شکرت ،این آیه قران رو هممون شنیدیم که وقتی انسانها در کشتی هستند و کشتی در حال غرق شدن است و دیگر امید نجاتی نیست حتی انها که خدا را قبول نداشته اند هم مخلصانه او را می خوانند و از او تقاضای کمک میکنند
و.....
در واقع منظور اینه که در مواقع هولناک خدارو صدا می زنیمو توبه می کنیم میگیم خدایا مارو نجات بده از این به بعد آدم خوبی میشم همین که به ساحل امن و آرامش می رسیم خیلی هامون یادمون میره که چه قول و قرارهایی با خدا گذاشتیم
اینو گفتم واسه اینکه بهتون بگم 4شب پیش تو خواب ناز بودم ساعت 3 شب با صدای وحشتناکی از خواب پریدم ،
احساس می کردم هر لحظه خونه داره رو سرم خراب میشه، گیج بودم، با آقای همسر دویدیم رفتیم زیر ستون در وایستادیم
لحظات وحشتناکی بود یک آن تمام زندگیم جلو چشمام اومد ،با خودم گفتم اگه با این وضعیت ،با این همه بار گناه بمیرم چه کنم؟خدایا غلط کردم ای کاش فرصت داشتم..
زلزله بدی بود تا حالا اینجوری زلزله نشده بود از ترس حالم بد شد
، بیچاره آقای همسر هم باید تعادل خودشو حفظ می کرد ،هم منو می گرفت که زمین نخورم
همونطور که وایستاده بودیم صدای تق و توق (افتادن وسایل خونه رو زمین)می شنیدیم و صد البته کاری از دستمون بر نمیومد
زلزله که تموم شد تو اون تاریکی بدو بدو دنبال چادر ....سریع رفتیم پائین ساختمون
اونقدر تنم می لرزید و حالم بد بود که نتونستم صبح برم اداره
ولی خودمونیم ها عجب بنده ناخلفیم ،چه زود یادم رفت با خدا چه عهدی کردم و صد البته خدا هم کار خودشو خوب بلده ..باز فردا شبش ساعت 2 زلزله مارو از خواب غفلت بیدار کرد
خدا به دادمون برسه ،نمی دونم علت این زلزله ها چیه ؟شاید یه جور هشدار واسه ما بنده هاست ، نمی دونم ...
خب حالا یه چیزی بگم بخندید...این روزا مردم شهر ما خونه هاشون نمی خوابن ..اکثرا شبا میرن تو پارک یا خیابون چادر می زنند و منو آقای همسر شجاععععععععععععع تو خونه ،اونم طبقه چهارم می خوابیم.پریشب ساعت 11 شب هوا خوب بود در بالکنو باز کردم ..از پائین ساختمون داشت صدا میومد، یکی می گفت کتری اوردی؟انگار اومده بودن پیکنیک
و خلاصه صدای بازی بچه ها و صحبت کردن خانومها ... از سر کنجکاوی نگاه کردم ببینم چه خبره بلههههههههههههههه 2 3 تا خانواده برای در امان موندن از زلزله پائیین ساختمون چادر زده بودن
حالا حتما میگید کجاش خنده دار ه؟؟؟؟؟؟؟ آخه اگه زلزله بیاد کل ساختمون ما می ریزه رو سرشون کهههههههههه
آی کیو همشهری های ما رو می بینیدددددددددددددددددد؟
راستی اگه ازاین زلزله ها جان سالم به در نبردم حتما برید به مادر شوهرم خبر بدید بگید عروست مرد برو جشن بگیر
راستی اگه می خواد یه مژده گونی توپ هم گیرتون بیاد برید به پدر شوهرم بگید
وای که چقدر من عاشق این پدر شوهر و مادر شوهر هستم
الحق والانصاف بی نظیرن چون تکن باید تو موزه نگهداری شن..
من فعلا تو شک زلزله هستم نا سلامتی توبه کردم که غیبت مادر شوهر نکنم
(البته ناگفته نماند من فقط تو دنیای مجازی تا این حد از محسنات خانواده شوهرم میگم
)
پی نوشت:خدایا ازت یه سوال دارم...آیا تو از این پدر شوهر و مادر شوهر که این همه ظلم در حقم کردن راحت می گذری؟
سلام مهربون![]()
خداجونم خیلی دوستت دارم
نمی دونم اگه تو نبودی من باید چیکار می کردم؟
خدا جونم چقدر خوبه که تو رو دارم خدایا همیشه با من باش ای مهربانتر از مادر
خب تا اینجا گفتم که مادر شوهر منو داخل منزل راه نداد اونم بدون دلیل.
و آقای همسر از خونه اومد بیرون و ما سوار ماشین بابا شدیم و رفتیم دنبال کارهامون
نه من به روی آقای همسر آوردم نه آقای همسر به روی من و طوری وانمود کردم که اتفاقی نیافتاده
تا اینکه وقتی اومدیم خونه مامان گفت امشب یه سر همگی بریم خونه مادر شوهرت اینا یه وقت ناراحت نشن ؟یه وقت نگن ما از سفر اومدیم اینا نیومدن پیشمون
به مامان در مورد اینکه مادرشوهرم تو خونه رام نداد چیزی نگفتم
مامان به آقای همسر گفت به مامانت اینا زنگ بزن بگو امشب ما میام خونشون
آقای همسر با مامانش تماس گرفت . نمی دونم چه مکالمه ای بینشون ردو بدل شد که آقای همسر گفت مامانم عذر خواهی کرده گفته ما آمادگیشو نداریم بعدا بیائید و آقای همسر هی از مامان عذر خواهی می کرد
(داشته باشید این همون مادر شوهریه که اگه یه روز نمی رفتیم خونشون قیامت به پا می کرد که چرا نمی آئید)
مامان گفت اشکالی نداره راست میگه بنده خدا تازه از سفر اومدن خسته هستن
تا اینکه فردا از ناراحتی نتونستم برم اداره ..خواب بودم با صدای زنگ تلفن بیدار شدم مامان گوشیو ورداشت مادر شوهرم بود تا فهمیدم مادر شوهرمه تند دویدم سمت تلفن ببینم چی میگه .تا مامان باهاش احوال پرسی کرد مادر شوهرم زد زیر گریه ..که آره پسرم از وقتی دختر شمارو گرفته مارو فراموش کرده به ما سر نمی زنه بی وفا شده
مامان گفت اگه پسرت اینکارو می کنه واقعا اشتباه کرده ..
(واقعا آدم باید پررو باشه زنگ بزنه به مادر من بگه شماها باعث شدین)یکی نیست بگه آدم حسابی تو مسافرت بودی تازه دیروز اومدی آخه چطوری باید پسرت بهت محبت کنه بگذار دو روز بشه بیایی اونوقت بگی پسرم بهم سر نمی زنه
مامانم هیچ وقت نمی تونه با کسی با بدی حرف بزنه و همون جور که مادر شوهرم گریه می کرد مامان ساده منم دلداریش میداد و با خوبی جوابشو می داد و هر چی من می گفتم مامان اینقدر نازشو نخر اون کار خودشو می کرد
طاقت نیاوردم همونجور که مامان داشت با مادرشوهر صحبت می کرد بریده بریده بهش گفتم ما دیروز رفتیم دیدن مادر شوهر ولی اون منو راه نداد
مامان اینو که شنید چشاش گرد شد
و کلی ناراحت. به مادر شوهر گفت خانوم فلانی ظاهرا بچه ها اومدن دست بوس ولی شما دخترمو راه ندادید و مادر شوهر که فهمید من به مامان گفتم دست و پاشو گم کرد گفت نهههه عروسم خوبه من از دست پسرم ناراحتم که مامان گفت اگه از دست پسرت ناراحتی چه ربطی به بچه من داره که اونو راه ندادی؟
خودتون می دونید هیچ مادری دوست نداره یه خار به پای بچش بره مامان تا مدتها بابت این قضیه ناراحت بود و می گفت وقتی اون صحنه رو ترسیم می کنم که بچمو راه نداده داغون میشم..به خاطر همین حساس بودن مامان باباست که خیلی از غصه ها و ناراحتی هامو بهشون نمی گفتم چون می دونستم خورد میشن
خلاصه مادر شوهر نمی دونست چه طوری قضیه رو جم و جور کنه و شب دعوت کرد خونشون مامان هم قبول کرد
هر چی به مامان گفتم نه مامان نریم قبول نکرد گفت یه مسئله ای پیش اومده باید همین امشب حل بشه
نگذارید گره کور بشه ..گذشت کنید امشبم که میریم اصلا به روی خودت نیار منم گفتم باشه
شب همگی رفتیم خونه مادر شوهرم اینا .. جالبه به همه سوغات دادن الا به من که عروسشون بودم 
اونم تازه عروسسسسس حالا اگه گفتید این ناراحتی ها و دلخوری ها واسه چی بود؟
1-تو پست قبلی گفتم پدرشوهرم بهم زنگ زد گفت به کسی هیچی نگو هر چی پول داری بده به من . منم گفتم هیچی ندارم و اونا از این ناراحت بودن که چرا من پولی بهشون ندادم و یا اگر نداشتم چرا نرفتم از بابام بگیرم بهشون بدم
2-چرا مامان واسه برادر شوهرم که 2 سال از آقای همسر بزرگتر هر روز غذا نپخته یا من که عروسشون بودم نرفتم واسش آشپزی کنم یا لباساشو بشورم و یا آقای همسر چرا نرفته هر روز واسه داداشش غذا ببره
می دونی مادر شوهر به آقای همسر چی گفته بوده؟چرا بچمونو تنها گذاشتیییییییی
فک کنم برادر شوهرم 2 سالش بوده(البته برادر شوهرم در به وجود اومدن این قضایا بی تقصیر نبود ،بی انصاف این همه لطفو ندیده بود)
خب بازم اون شب گذشت و مامان واسه اینکه من ناراحت نشم گفت مادر شوهرت این آجیل هارو واسه تو داده
گذشت و من باز عروس خوبه شدم آخه مادر شوهرم حزب باد یه روز خوبه یه روز بد
شهریور ماه عروسیمون بود و مامان مشغول خرید جهیزیه. یه روز که می خواست بره پارچه ملافه ای و رو بالشتی بخره منو آقای همسر هم باهاش رفتیم تا به سلیقه خودمون انتخاب کنیم تو بازار در حال خرید بودیم که مادر شوهر با آقای همسر تماس گرفت آقای همسر با ذوق به مامانش گفت با مادر خانومم اومدیم خرید جهیزیه مادر شوهر تا اینو شنید داغغغغغغغغغ کرد گفت پس چرا منو نبردید؟
آقای همسر گفت مامانش داره پول میده ما اومدیم به سلیقه خودمون انتخاب کنیم زشته من بگم باید مامان من بیاد
خلاصه پشت تلفن کلی واسه آقای همسر خط و نشون کشید
مامان منم از همه جا بی خبر گفت داری با کی صحبت می کنی ؟آقای همسر گفت مامانمه سلام می رسونه مامان ساده منم اااا گوشیو بده تا حالشو بپرسم تا مامان سلام علیک کرد مادر شوهر تلفنو قطع کرددددد بازم اونروز گذشت کم کم به زمان عروسی (که 2 شهریور بود)نزدیک می شدیم
دیگه وقت خرید لباس و کت و شلوار و .... بود . از اونجائیکه روز خرید عقد یادم بود گفتم بهتره خودمون دو تا
واسه خرید بریم و هیچ کسو با خودمون نبریم حتی خواهرمو که یه وقت خانوادت ناراحت نشن ..شب رفتیم خونه پدر شوهر قبل از اینکه من حرفی بزنم پدر شوهرم گفت
عروس خانوم یه روزی قرار بگذاریم بریم واست خرید کنیم.گفتم ما تصمیم گرفتیم خودمون دو تایی بریم واسه خرید(تو دلم گفتم تو رو ول کنم می خواهی در مورد خرید خصوصی ترین وسیله ها هم نظر بدی..عمراااااااااا)که پدر شوهر با خنده گفت حالا دیگه تنها تنها می خواهید برید خریدددددد
بابا پول داد اول خریدهای آقای همسر رو انجام دادیم و بعد خریدهای من
و متعاقبا این چند روز خانواده همسری به خاطر این خیره سری عروس سر سنگین بودن
منم واسه اینکه از دلشون در بیارم یه چمدون پر از وسایلی که واسه آقای همسر خریدیم بردم خونشون تا خریدها رو ببینن که اول پدر شوهر قهر بود و تو اتاق نمیومد که بعد از کلی ادا و اصول اومد دید
بازم گذشت تا رسید به روز عروسی
مادر شوهر می خواست من برم آرایشگاه خانوم همکار پدر شوهرم (آرایشگاه که نه از این آرایشگاههایی که یه اتاق خونشونو آرایشگاه می کنن)
و من زیر بار نرفتم و آرایشگاهمو خودم انتخاب کردم و صد البته لباس عروسمو![]()
این روزا انفولانزا همه گیر شده و آقای همسر هم مستثنی از این قضیه نیست
طفلکی با این حال خرابش مجبور شد بره تهران دیشب زنگ زده میگه 3 تا آمپول زدم
قراره آقای همسر امشب برگرده خدایا مسافرمو صحیح و سالم پیشم برسون الهی آمین
خب تا اینجا گفتم که مراسم عقد برگزار شد فردا صبحش رفتم اداره همه همکارام تعجب کرده بودن و همه گله مند که چرا بی خبر موندن و آقای همسر زحمت کشیدن چند جعبه شیرینی خامه ای خریدن اوردن اداره
شبش هم اقای همسر اومد دنبالم با هم رفتیم هتل هما و بعدش واسه شام رفتیم پیتزا حاجی باییی
2 3 روز بعد عقد مامان گفت برو خونه مادر شوهرت یه وقت ناراحت نشن ؟
اینجا رو داشته باشید در دوران ازدواجم این جمله ( یه وقت مادر شوهرت اینا ناراحت نشن ؟)رو مدام از خانوادم شنیدم
به آقای همسر گفتم بریم خونه مامانت اینا ،اقای همسر گفت فعلا نه تا 5 شنبه صبر کن مامانم می خواد یه جشن کوچیک واست بگیره(مراسم مولودی آخه مراسم عقدمون مصادف بود با ایام شعبانیه) و دوست و آشنا دعوت کنه و تو رو پاگشا کنه.منم از خوشحالی ذوق کردم و پیش خودم گفتم عجب مادر شوهر با حال و توپی دارم ها خلاصه روز 5 شنبه من و آبجیم زودتر از بقیه خانواده رفتیم خونه مادر شوهر چون مادر شوهر واسم نوبت آرایشگاه گرفته بود که موهامو درست کنن بازم من ذوق مرگ شدم وای که بی جنبه و ندید پیدیدم نههههههههه؟
خلاصه من به اتفاق خواهر شوهر و دوستان مادر شوهر که همگی دختران هم سن وسال خودم بودن رفتیم آرایشگاه ،بعد از آرایشگاه اومدیم خونه دم در خونه بود که شصتمان خبر دارشد که مادر شوهر مان از آن ادمهایی هست که برایش مثل گاو نه من شیر صدق می کند
با اخم و تخم فراوان جلوی این همه مهمون سر دوستش داد زد که بیائید دیگه آبروم رفت...به نظر شما 2 دقیقه دیر رسیدن مایه آبرو ریزیه؟
و بالاخره من وارد خونه شدم همه خوشحال و خندان و مادر شوهرم هم اسفند به دست
همه مهمونا دست می زدن و شادی می کردن
ولی مادر شوهرم با اخم و تخم(از شدت ناراحتی می خواست گریه کنه) کنار در یه گوشه نشسته بود
و در آخر مادر شوهرم یه تراول 50000تومانی بهم داد و اون یه خورده دلخوری از دلم بیرون اومد.پول پرستم دیگهههههه
و وقتی مهمونها رفتن و خودی ها موندن پدر شوهرم واسه اینکه از بابام عقب نمونه (چون شب عقد بابا از رستوران کوبیده گرفت)رفت از رستوران جوجه کباب گرفت اورد و خلاصه حسابی سنگ تموم گذاشت
تا یکی دو هفته اول همه چی خوب پیش می رفت و هر روز مادر شوهر یا خونه خواهرام می یومد یا خونه مامانم اینا و ما همه را به حساب فامیلیت می گذاشتیم و خدارا شکر می کردیم که روابط حسنه هست
و از اونطرف متقابلا ما هم باید می رفتیم وگرنه ناراحت می شدن، چون علنا پدر شوهرم در همین مدت یه ماه به داداشم می گفت از دستت ناراحتم چرا نمیایی خونمون و بعضی وقتا واسه اینکه ناراحت نشن می رفتن
یادمه 2 هفته بعد عقد مادر شوهرم بهم گفت می خوام یه چیزایی رو بهت بگم که تا به حال به هیچ کس نگفتم و شروع کرد یه خورده از گذشتش گفت . اولش من شاخام در اومد
(اخه من تازه 2 هفته عروس این خانواده شدم چه جوری بهم اعتماد کرده داره واسم تعریف می کنه؟)و باز اینو گذاشتم به حساب شانس خوبم که خدا نصیبم کرده و همچین مادرشوهری دارم . تا اینکه 2 3 روز بعد خواهرم گفت مادر شوهرت گناه داره هواشو داشته باش مننن هاج و واج
دلیلشو هم بهم نگفت باز 4 روز بعد زن داداشم : مادر شوهرت گناه داره سختی زیاد کشیده هواشو داشته باش بازم من هاج و واج
تا اینکه سر یه قضیه فهمیدیم این خانوم واسه هممون تعریف کرده و به هممون گفته فقط به تو دارم میگم لطفا به کسی چیزی نگی هااااااو ما هم
داشتید مادر شوهر دهن قرصمو
خب بگذریم یه روز رفتم خونه مادر شوهرم برادر شوهر گفت یه گوشی موبایل با یه خط می خوام منم جو گیرررررررر گفتم من یه سیم کارت خشک با یه گوشی دارم اونم اولش یه خورده تعارف کرد منم فک کردم قضیه ملتفی شده....
خوشحال و سر خوش با اقای همسر برگشتیم خونه ..که آقای همسر با ناراحتی گفت:چرا به داداشم گفتی اگه گوشی می خواهی من بهت میدم؟؟گفتم خب چون داداش تو هست من به خاطر تو اینو گفتم در ضمن من یه تعارفی کردم حالا ... که گفت دیگه خواهش می کنم از این لطفها نکن...منم گیج و منگ در افکار خودم که چرا آقای همسر اینقدر ناراحت شدهههههههههه
و خیلی از سوالات دیگه که بعدها جوابشونو گرفتم
فردا شبش پدر شوهر و مادر شوهر اومدن خونه مامانم اینا منم هاج و واج
یعنی اینا اینقدر زود دلشون واسمون تنگ شده که امشب اومدن؟؟؟؟؟؟؟بلههههههههه شام کوزت که این جانب باشم کلی کتلت درست کردم و جماعت همگی میل نمودن ..و من در دلم ای بابا ساعت 11/5 شب شد چرا اینا نمیرن خونشون
، حالا ما به جهنم بابا مامانم گناه دارن... که پدر شوهر دل به دریا زد و گفت فرزندش عازم تهران هست و اگه میشه اون گوشی و خط را تقدیم کنید و منم درازگوش
جلوی چشمان بابا م موبایلی که بابام واسم خریده بود تقدیمشان کردم.بیچاره بابام اصلا به روم نیاوردو صد البته بیچاره آقای همسر خیلی ناراحت از اینکه پدر از من گوشی گرفت
خب بازم من احمق نفهمیدم اینا دارن سو استفاده مالی می کنن .باز یه روز دیگه اومدن خونه مامانم اینا سر صحبت شد گفتم می خوام یه ماشین بخرم ..مادر شوهر به پدر شوهر :عرو سمون می خواد ماشین بخره می خواد نظر مارو هم بدونه که الان بخرم یا بعدا که پدر شوهرم با یه نگاه فیلسوفانه گفت
:نه هنوز زوده باشه واسه بعد(خدمتتون عرض کنم بنده مفلس تر از این بودم که بخوام نقدا ماشین بخرم .می خواستم وام خودرو بگیرم )خب اون شب گذشت 2روز بعد موقع ناهار بابا با پدر شوهرم اومد خونه و منم تعجب به بابا و پدر شوهرم گفتم شماها با هم بودید؟مگه کجا بودید ؟که بابا الکی واسه اینکه منو بپیچونه گفت من پدر شوهرتو تو راه دیدم بهش اصرار کردم ناهار بیاد خونمون منم عر عر عر عر باور کردم و پدر شوهرم حرف بابا رو تائید کرد
و بعدها گند قضیه در اومد .این آقا رفته بوده محل کار بابا و گفته بوده پول احتیاج دارم اگر میشه بچه ها نفهمن من دارم از شما پول می گیرم بابا هم آبروداری کرده و به ما چیزینگفت. اونروز هم با بابا اومده بود خونه که بابا بهش پول بده...باز یه روز که رفتم خونشون پدر شوهر منو کشید کنار گفت خبر داری آقای همسر می خواد یه وام 100 میلیونی بگیره آموزشگاه بزنه؟گفتم آره ولی باید یه سند خونه باشه تا بتونه وام بگیره ..گفت ببین دخترم هدف من خوشبختی شماست .جزء خوشبختی شما من چی می خوام؟هیچی..
اگه میشه با بابات صحبت کن سند خونشو بگیر منم گفتم اتفاقا به آقای همسر گفتم ولی اون گفته به هیچ وجه از بابات نمی گیرم من و تو تازه 1 ماه عقد کردیم بعدا نمی گن این پسر چه پررو هنوز 1 ماه نشده چشم طمع دوخته؟!!!! که پدر شوهر گفت آقای همسر خجالتیه تو برو با بابات صحبت کن به خاطر زندگیتون ..منم
.. 2 3 روز بعد دراز گوش خوب و حرف گوش کن به اتفاق آقای همسر رفت منزل مادرشوهر گرامی ..سلام سلام
جالب اینجاست که هر وقت می رفتم خونشون 5 دقیقه بعد از رسیدنمون پدر شوهر و مادر شوهر آقای همسر رو صدا می زدن و می بردن تو یه اتاق دیگه و هی پچ پچ می کردن..خب منم دراز گوش هیچی نمی گفتم و به روی خودم نمیاوردم(البته الان دیگه دراز گوش نیستم روزگار باعث شده یه هفت خطی بشم که دومی نداره
)بعدش از شوهرم می پرسیدم اینا چیکارت دارن؟چی میگن؟می گفت هیچی چیز خاصی نمی گن ..می گن هوای خانومتو داشته باش خیلی خوبه.....به نظرتون گوشام خیلی دراززهههههههههههه
. اون شب بعد از اینکه پچ پچ ها تموم شد مادر شوهر اومد کنارم شروع کرد به تعریف کردن که داریم می ریم شهر خودمون دیدن اقوام و دختر عموی آقای همسر زایمان کرده نمی دونم چی واسش بخرم؟ و ازم می پرسید به نظرت چی بخرم؟منم گفتم یه سکه بخرین از همه چی بهتره که مادر شوهر پرید وسط حرفم گفت قراره برم فلان جا (اسم یه محلی برد که پر از دست فروشیه و لباسای بچه گانه اش 2000 تومان الی 2500 تومان بیشتر نیست)لباس واسش بخرم منم فهمیدم اوضاع از چه قراره خانوم نمی خواد کیسه رو شل کنن
قراره 1 ماه تمام برن خونه طرف بخورن و بخوابن و یه لباس 2000 تومانی ببرننننننننننن
که گفت اخه می دونی چیه عمو خیلی زحمت کشیده می خوام یه چیز خوب واسه نوش بخرم که باز دراز گوش این وسط بیکار نموند گفتم من یه پلاک طلا دارم واسم هدیه اوردن تا حالا هم استفاده نکردم نو هست می خواهید اونو بدم ببرید؟
مادر شوهر گفت نه این چه حرفیه مال خودته نه ممنون منم باز فک کردم قضیه ملتفیه ...فردا دیلیلینگ دیلیلینگ موبایلم زنگ خورد ..پدر شوهر
سلام سلام خوبی عروس گلم؟ما فردا عازم هستیم وقت نمی کنیم بریم کادو بخریم به مامان گفته بودی یه پلاک طلا داری می خواستم ببینم چه جوریه که اگه بشه ما اونو ببریم واسه هدیه(البته اگه میشه لطفا به شوهرت نگو که تو داری به ما پلاک طلاتو میدی)
اینجا بود که دراز گوش فهمید ای دل غافل اینا کیسه دوختنننننننننن اونم چه کیسه ایییییییی!!!!!! فک نکنید گدا و خسیسم نه به خدا ولی وقتی یکی بخواد ازت سو استفاده کنه و کارهاتو به حساب خریتت بگذاره و نه به خاطر محبت و خوبیش شما بودید چه احساسی بهتون دست میداد؟ گفتم باشه بابا من امروز پلاک طلارو واستون میارم ولی بابا بچه دختره یا پسر گفت:بچه پسره گفتم شرمنده بابا پلاکم دخترونه هست که پدر شوهر خودش از لحنم فهمید درجه درازگوشیم کاهش پیدا کرده
گفت پس نه هیچی ممنون خداحافظ.سریع به آقای همسر اطلاع دادم و گفتم بابات زنگ زده و همه ماجرا رو بهش گفتم و ازش قسم گرفتم که به روشون نیاره ولی آقای همسر طاقت نیاورده و بهش زنگ زد و گفته بود بابا در دیزی بازه حیای گربه کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟/چرا به خانومم زنگ زدی؟خلاصه اونا رفتن سفر و من هم هر روز بهشون زنگ می زدم جمله همیشگی که یادتونه(یه وقت مادر شوهرت اینا ناراحت نشن؟) و همه چی به خوبی می گذشت که پدر شوهر زنگ زد گفت سلام عروسم می دونی تو دیگه دختر منی درد من درد تو فرقی نمی کنه ما از یه خانواده ایم یه چیزی میگم به کسی نگو نه به خانوادت نه به شوهرت منم چی؟ من پول لازم دارم تو چقدر می تونی بهم بدی؟من
بابا شرمنده من پولی ندارم پدر شوهر پس تو پولاتو چیکار می کنی ؟من تازه رفتم سر کار پولی ندارم و با شوخی حرفو عوض کردم گفت من دارم جدی حرف می زنم پول می خوام به نظر شما من به این آقا بدهکار بودم که با من اینجوری حرف زد؟؟؟ داشته باشید که من فقط 1 ماه بود که عروس این خانواده بودم.......خلاصه بعد کلی چک و چونه زدن و اثبات اینکه آس و پاسم خداحافظی کردیم...ولی همچنان دراز گوش هر روز بهشون زنگ می زد و اونا هم هر روز باهام تماس می گرفتن و قربان صدقه می رفتن و هر دفعه پدر شوهر ازم می پرسید چی شد از بابا سند گرفتی ؟حق بدید سخت بود به بابا رو بزنم . آخه هیچ کدوم از خواهرام و داداشم از بابام سند و یا چیز دیگه ای نخواسته بودن حالا من 1 ماه نشده باید می رفتم می گفتم سند می خوام..خلاصه به هر مصیبتی بود از بابا سند گرفتم و به پدر شوهر اطلاع دادم .اونم از خوشحالی پشت تلفن اشک می ریخت..منم گفتم آخی عجب پدر خوبی چقدر زندگی و آسایش بچش واسش مهمه.. خدارا شکر چقدر مهربونه
نگو اینا همه کلک بوده..آقا می خواسته با سند خونه بابام و به نام آقای همسر وام گرفته بشه و بعد از این 100 میلیون 20 میلیون به عنوان حق پدر بودن برداره و اقساط هم گردن ما
آهان اینو یادم رفت بگم برادر شوهر باهاشون نرفت سفر و لازم به ذکر که برادر شوهرم 2 سال از آقای همسری بزرگتره ... و 2 شب مامان برادر شوهرمو شام دعوت کرد گفت گناه داره مامانش نیست چه فرقی می کنه اونم مثل پسرمه که چند روز بعد مادر همسری با اقای همسر تماس گرفت دیدم اقای همسر سرخ شد گفت من امروز میرم به داداشم سر بزنم هر چی پرسیدم چی شده ؟اتفاقی افتاده هیچی نگفت رفت خونشون وقتی اومد بهش گفتم چه خبر؟ گفت هیچی رفتم لباسای داداشمو شستم خونه رو مرتب کردم واسش غذا پختم .. گفتم چرا تو ؟؟مگه خودش نمی تونه؟ گفت تا حالا کار نکرده بلد نیست خونه رو به گند کشیده بود باز 2 3 روز بعد مادرشوهر به آقای همسر زنگ زدد و اونم از بیرون غذا گرفت برد واسه برادرشوهرم باز یه شب دیگه مامان غذا درست کرد فرستاد واسه برادرشوهر دارید این آدم تن پروروووووووووووووووووو؟ حتما میگید الان مادر شوهر که از مسافرت اومد میگه وای شرمنده دستتون درد نکنه که به پسرم رسیدید ... نه عزیزم بالاخره اونا از سفر اومدن همون روز من و آقای همسر به همراه پدرم رفتیم در خونشون آخه آقای همسر می خواست دست چکشو ورداره بابا تو ماشین موند منم می خواستم نرم ولی بابا گفت زشته تازه از سفر اومدن تو هم برو یه سلامی بکن مادر شوهر داشت در خونه رو آب پاشی می کرد تا ما رو دید پشتشو بهمون کرد و شلنگ آب انداخت پائین و رفت سمت در خونه که آقای همسر رفت جلو و به زور واسه ظاهر سازی جلوی نو عروسش اونو بوسید ... و رفت تو خونه منم پشت سرش داشتم میومدم که به مادرشوهر سلام کنم ولی تا آقای همسررفت تو خونه مادر شوهرم هم رفت و در خونه رو بست منم پشت دررررررررررررر آهای بیائید دماغ سوخته بخریددددددددددددددددد
وای نمی دونید چه حالی داشتم فقط دعا دعا می کردم بابام این صحنه رو ندیده باشه که خدارا شکر اصلا متوجه نشده بود ..تصور کنید من همونجور پشت در خونه خشکم زده بود.. از تو خونشون صدای داد و بیداد میومد ..صدای مامانش بود که داشت می گفت از وقتی زن گرفتی نه پدر می شناسی نه مادر می شناسی نه برادر نه خواهر ، همه رو فراموش کردی و هی داد و بیداد که بالاخره در باز شد آقای همسر اومد بیرون و منم انگار هیچ اتفاقی نیافتاده و هیچی نشینیدم یه لبخندی زدم اون بیچاره هم فک کرد من دوزارین نیافتاده خوشحال اومدیم تو ماشین (می دونید من تو تظاهر کردن استاد شدم،اخه دلم نمی خواد خانوادم غصه منو بخورن)
پی نوشت:
اگه از این شاخه به اون شاخه پریدم ببخشید باور کنید جمع بندی این مطالب سخته خودم که گیجم
بازم یه روز دیگه رسید سلام خدا جونم![]()
صبح داشتم میومدم سمت اداره ،تو راه رادیو گوش می دادم که می گفت امروز میلاد حضرت معصومه سلام الله علیه هستش ،خیلی خانوم فاطمه معصومه رو دوست دارم یه جور ارادت خاصی به خانوم دارم
بی بی جان ، خانمم تولدت مبارک
عمه سادات السلام علیک روح مناجات السلام علیک
خدایا به حق فاطمه معصومه هر آنچه صلاحمون هست همون رو مقدر کن ولی ازمون امتحانهای سخت نگیر
خب داشتم از ازدواجم می گفتم اون شب آقای همسر مارو رسوند خونه
پس فرداش بابام از زیارت برگشت(رفته بود کربلا)و اونها به بهونه زیارت قبول بابا با یه جعبه شیرینی اومدن خونمون وعمه خانوم گفت من الان نزدیک به یه ماه هست که خونه زندگیمو ول کردم از تهران اومدم اینجا ، دلم می خواد عقد این 2 تا جوونو ببینم بعد برم و همونجا قرار مدارعقد گذاشته شد قرار شد فردا شبش یه مراسم عقد کاملا خودمونی برگزار بشه(می بینید جذبه عمه خانومو ،حال کردید،هر کی کارش گیره بگه تا بگم عمه خانوم بیاد وصلتو واسشون جور کنه
)
من در یه خانواده مذهبی بزرگ شدم و هر چیزی رو جای خودش بد نمی دونیم ولی عمه خانوم فک می کرد ما افراطی هستیم و یا از پشت کوه امودیم و هیچی حالیمون نیست
حالا میگم چرا اینجوری فک می کنم
آخه دم در موقعی که از خونه می خواست بره بیرون بهم گفت واسه فردا شب یه لباس شیک و خوب بپوش منم که مودببببببب ..... گفتم باشه 
یکی نیست بگه بابا من خواهرام ازدواج کردن از پشت کوه نیومدیم خودمون می دونیم واسه عقد چیکار کنیم نیازی نیست تو یادمون بدی![]()
یه لباس خیلی خوشگل هم دادیم خیاط یه شبه واسم دوخت ،لباسم گیپور بود اون موقع فک کنم حدود 100 تومان شد .
قرار شد مراسم عقد خونه خواهرم برگزار بشه(گفتم که مامانم تازه از مکه اومده بود بابا هم از کربلا و احتمال اومدن مهمونهای سرزده خیلی زیاد)
فردا صبح رفتم خونه خواهرمو خواهرم منو رسوند آرایشگاه واسه اصلاح و ابرو وخودش هم رفت دنبال خرید.خانوم ارایشگر همسایه خواهرم بود گفت ساعت 3 میام خونتون که یه آرایش ملایم هم واست انجام بدم
همه چی هول هولکی، بابا رفته بود رستوران شام سفارش بده . مامان و داداشم رفته بودن واسه خرید میوه و سفارش کیک ،خواهرم رفته بود یه تاج کوچیک و شاخه قند واسم بگیره از اونور مامان رفته بود بازار بادام و گردو رنگی بگیره .منم خونه آبجیم منتظر بودم خانوم آرایشگر بیاد واسه آرایش صورت که زن داداشم زنگ زد گفت شناسنامت نیست حالا تصور کنید قرار بعد از ظهر عقدم باشه ولی از شناسنامه خبری نیست که بالاخره بعد از ایینکه کل خونه زیرو روشده بود شناسنامه پیدا شد و بعدش زن داداشم اومد خونه ابجیم که خونه رو مرتب کنه بچه خواهرم هی شیطونی می کرد
نمی گذاشت بیچاره کاری انجام بده که خواهرم زنگ زد گفت اگه خیلی اذیتتون می کنه یه خورده شربت سرماخوردگی بدین خوابش می بره
می بینید ما چقدر بچه دوست هستیم اصلا هم حقوق کودک رو پایمال نمی کنیم
هر چی با زن داداشم گشتیم دنبال شربت سرما خوردگی پیدا نکردیم آخرش از خودبچه سوال کردم .گفتم خاله مامان شربت و قرص رو کجا می گذاره اونم اومد جاشو نشونم داد
(تو دلم گفتم نمی دونی بیچاره چه نقشه ای واست کشیدم وگرنه نشونم نمی دادی
) که همون لحظه فرشته نجات خواهرزادم از راه رسید... مامانم و داداشم .داداشم گفت من با خودم می برمش شما به کارهاتون برسید
تا چند وقت یاد این ماجرا میافتادم خندم می گرفت
چه خاله خوبیم مگه نهههههه
خلاصه تا ساعت 4 5 همه چی آماده شد
شوهر خواهرم اتاق عقد رو خیلی زیبا تزئین کرده بود.
تو اتاق فقط یه مبل دو نفر و یه میز گذاشتیم و روی میز هم یه آئینه شمعدون کوچیک ، قران ،کیک ،بادام و گردو رنگی و یه ظرف پر از میوه هایی که با سلیقه چیده شده بود
قرار بود راس ساعت 6 خانواده داماد بیان
وای که چقدر این ثانیه ها کند می گذشت. نه به صبحش وقتی کار داشتیم عقربه ها تند تند دنبال هم می دویدن نه به حالا که فس و فس
ساعت 6 شد نیومدن 6 و 10 دقیقه نیومدن 6 و نیم باز نیومدن داشتم از دلشوره میمردم که ساعت 7 اومدن
وقتی عمه خانوم و مادر شوهر منو دیدن کاملا میشد از قیافه هاشون تشخیص داد که شوکه شدن
در واقع انتظار دیدن همچین چیزایی رو نداشتن چون اتاق واقعا زیبا شده بود و عروس خانوم هم که گل مجلس. آخه لباسم واقعا قشنگ بود .یکی نیست بگه بابا شما خودتون به عهد 50 سال پیش با عروس و داماد میرید واسه خرید حلقه فک می کنید همه مثل خودتونن و هیچی حالیشون نیست![]()
حالا همه هستن عاقد نیست
ظاهرا بچه عاقد حالش بد بوده عاقد رفته بچشو ببره دکتر(عاقد یکی از اشناهای آقای همسر بود)
ساعت 9 عاقد اومد و اول در قسمت پذیرایی کلی امضا از آقای داماد گرفت و بعد همگی اومدن تو ی اتاق و آقای داماد نشست کنارم
وای یه حس عجیبی بهم دست داد(هی تو ذهنم می گفتم این همون آقای فلانیه ؟الان کنار من نشسته ؟)تو افکار خودم بودم
که عاقد خطبه عقد رو خوند
نمی دونم واسه شماها هم پیش اومده یا نه وقتی عاقد خطبه رو می خوند احساس می کردم یه چیزی به من تزریق می شد یه انرژی مثبتی مملو از عشق به اقای همسر
یه لحظه احساس کردم حتی واسه یه لحظه هم نمی تونم دوریشو تحمل کنم (می بینید چقدر جو گیرم) و بله رو گفتم
و بعدش آقای همسر چادر رو از روی سرم ورداشت واییییییییییییییییییییییییییی چقدر خجالت کشیدم و بعدش هم که حلقه و کیک و .....
یادمه اون شب من نمی تونستم شام بخورم ولی آقای همسر همون شب نشون داد که چقدر شکمو
چون کبابهای خودشو خورد هیچی کباب های منو هم خورد
آخیییییییییی یادش بخیر شب خوبی بودمی تونم به جرات بگم بهترین شب زندگیم شب عقدم بود
پی نوشت:
بعدها از اقای همسر پرسیدم که چرا اون شب ساعت 6 نیومدین و ساعت 7 اومدین
گفت :ساعت 6 همه آماده بودن و من می خواستم لباس سفیدمو بپوشم فک کردم مامانم واسم لباسمو آماده کرده تا اومدم بپوشم دیدم کثیفه (عجب مادر خونسرد و بی خیالی نکرده از صبح نگاه کنه لباس بچش تمیز هست یا نه)![]()
و تا مامانش لباسو شسته و خشک کرده دیر شده
سلام خدای خوبم
خداجون با همه بدیهام دوستت دارم می دونم که الان داری از اون بالا نگام می کنی میگی بنده من ،من همیشه هوای همتونو دارم
خب داشتم می گفتم تلفنی بابا را در جریان قضایا قرار دادیم اون هم با خرید حلقه موافقت کرد .قرار شد بعد از ظهر بریم واسه خرید حلقه ،قرار بود یا مامان یا زن داداشم باهام بیاد ولی وقتی دیدیم اونا یه سیاه لشکر هستن (مادر شوهر ، پدر شوهر خواهر شوهر و عمه خانوم و به علاوه یک عدد آقای داماد)هم مامان هم زن داداشم باهام اومدن
آخه من نمی دونم یه حلقه خریدن چی بود که این همه آدم دنبال ما راه افتادن.یکی نبود به این پدر شوهر بگه آخه تو این وسط چی می خواهی؟ (پدر شوهر یه خاله زنکیه که لنگه نداره)
عمه خانوم حدود 70 و خورده ای سن داره ولی ماشالله خیلی سر حاله..جالب اینجاست که همه مثل من و خانوادم در و داهاتی نیستن که
،اونا پر از ادا و اصول مثلا باید تو خیابون اول عمه خانوم راه میرفت بعد همه ما به ترتیب سن و سال پشت سرش .حالا خودتون تصور کنید عمه خانوم با این سن و سال سلانه سلانه(درست نوشتم؟)آروم آروم می رفت
ما هم فس و فس پشت سرش
اولش من و زن داداشم حواسمون به این آدابشون نبود مثل همیشه دو تایی جلو جلو راه می رفتیم که با ایما و اشاره های مامان فهمیدیم گند زدیم
خب چیکار کنم تو دلم مونده..خب من دلم می خواست همه طلا فروشی ها رو برم بعدش یکی رو انتخاب کنم دوست داشتم قدرت انتخاب بیشتری داشته باشم ولی خب وقتی یه خانوم مسن همراهت باشه دیگه نمی تونی شونصد تا مغازه بری درسته؟آخر سر هم مامان گفت دخترم سریع یکی انتخاب کن عمه خانوم خسته شدن
جالب تر اینکه عمه خانوم اظهار نظر هم می فرمودن مثلا می گفتن به نظر من این حلقه رو ورداری خیلی خوبه یا این یکی قشنگ تر بعدش هم میگفت آقا لطف کن اینو بیار قیمت می کرد و چونه می زد و منو تو عمل انجام شده قرار میداد![]()
یه هو به خودم اومدم دیدم ای بابا اینا دارن خودشون حلقه انتخاب می کنن
زن داداشم که دید اوضاع خیلی وخیمه و این خانوم داره خودش پسند می کنه گفت بهتره بگذاریم عروس خانوم خودش انتخاب کنه(آخه من دوست داشتم یه حلقه ساده بخرم اصلا هم ارزون بودنش واسم مهم نبود)ولی عمه خانوم از این حلقه های قلمبه سلمبه که خانوم های مسن دستشون می کنند پسندیده بود بالاخره با درایت زن داداشم یه جورایی پیچونیدمش از مغازه اومدیم بیرون و یه انگشتر ساده به قیمت 200000تومان خریدیم.یادمه وقتی گفتم این حلقه رو می خوام مادر شوهر گرامی حلقه رو گرفت تو دستش و به عمه خانوم و پدر شوهر نشون داد و میگفت شما می پسندید؟من چشام گرد شده بود
آخه مگه باید اینا بپسندن؟
بعدش هم به آقای همسر نشون داد و آقای همسر گفت اگه نظر خودش همینه بخریم والا بریم جای دیگه ..و رو کرد به من گفت نظر خودتون همینه ؟منم گفتم آره
حال کردم از این دفاعیه آقای همسر
ولی مادرشوهر از رو نمی رفت آخه زن خوب باید من پسند کنم که پسندیدم دیگه اینکارها چیه
بعدش هم رفتیم یه کافی شاپ درپیت بستنی خوردیم.هر چی آقای همسر به باباش می گفت بابا اینجا کثیفه خوب نیست بهتره بریم یه جای دیگه به خرجش نرفت می گفت وقتی جوون بودم اینجا میومدم .بیچاره اقای همسر جلوی ما کلی خجالت کشید و از مامانم عذر خواهی کرد مامانم وقتی دید آقای همسر ناراحته گفت عیبی نداره خیلی هم خوبه(.از همون روز اول پدر شوهر نشون داد که چقدر خسیسه)
ولی انصافا خوش گذشت
سلام
امروز تو اداره خیلی سرم شلوغ بود از 5/7 صبح یه سره دارم کار می کنم
واقعا خسته ام
دلم می خواست امروز زیاد بنویسم دلم می خواست از خوبیها و خاطرات خوب بنویسم ولی خیلی خسته ام وقتی خسته میشم خاطرات بد میاد جلوی ذهنم
دوست دارم از تلخی ها بنویسم ولی نه بهتره فعلا چیزی ننویسم
خب تا اینجا گفتم که خواهرم بهشون گفت اگه آبجیم نظرش عوض شد بهتون خبر می دیم .جالب اینجاست که هم زمان با آقای همسر من بازم خواستگار داشتم و می گفتم در مورد پیشنهاد ازدواج با اونها فکر می کنم ولی در مورد آقای همسر جوابم منفیه و نیازی به فکر کردن ندارم
ولی خواهرم هی از خوبیهای آقای همسر می گفت(آخه آبجیم با آقای همسر یه مدتی همکار بودند) و من همچنان می گفتم نه ..خواهرم می گفت آخه تو باهاش حرف نزدی میگی نه ..حداقل باهاش حرف بزن شاید نظرت عوض شد![]()
که 2 3 روز بعد قرار شد من و آقای همسر یه جلسه با هم صحبت کنیم .از اونجایی که مامانم تازه از مکه اومده بود و خونه شلوغ پلوغ قرار شد که اونا بیان خونه خواهرم
تو این چند روز من با کل خونواده قهر بودم می گفتم از دست من سیر شدین که می خواهین عروسم کنید به حالت قهر با کلی اخم و تخم رفتم خونه آبجیم ( مامانم هم نمی تونست بیاد چون خونه مهمون داشت)
یه نیم ساعتی بعد از رسیدن من به خونه آبجیم آقای همسر به همراه عمه خانوم و مادرشوهر با یه دسته گل اومدن
بچه خواهرم با اینکه اون موقع 3 سال و خورده ای بیشتر سن نداشت تا اونا اومدن دسته گل رو از روی میز ورداشت اورد تو اتاق داد به من بلند بلند هم می گفت خاله این گلو واسه تو اوردن
(می بینید ما کلا خونوادگی جو زده هستیم
) آبروی داشته و نداشتمونو این فسقلی برد هم خجالت کشیدم هم ناراحت.....
خواهرم اومد تو اتاق دعواش کرد گفت زشته منم عصبانی گفتم آخه اینا واسه چی گل اوردن؟قرار بود این جلسه فقط در حد حرف زدن باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
بیچاره شوهر خواهرم این چند وقت از دست من گیج شده بود می گفت اگه شما بگی نه کسی شما رو به زور شوهر نمی ده ولی بهتره باهم صحبت کنید نظرت هر چی بود همون . گفتم باشه
(گفتم که من با همه عالمو آدم قهر بودم تنها کسی که باهاش خوب حرف می زدم شوهر خواهرم بود)خب شوهر خواهرم رفت آقای همسر رو برد تو یه اتاق دیگه منو هم صدا زد گفت حالا با هم حرفاتونو بزنید
آقای همسر:سلام
من:سلام![]()
بعدش نمی دونم یه عالمه حرف زدیم که زیاد یادم نیست حدود یه ساعتی با هم حرف زدیم
آقای همسر گفت ببخشید من ساعت 7 جایی جلسه دارم حتما باید برم .یه چیزیو یواش بگم آقای همسر نشنوه (دلم می خواست ساعت 7 نشه و اون نره ) خلاصه حرفامونو زدیم و آقای همسر رفت قسمت پذیرایی پیش مامانش و عمه خانوم و منم رفتم توی اتاق آبجیم
یه هو همه اومدن سمتم.. آبجیم شوهر خواهرم همه با هم ...چی شد؟نظرت چیه؟منم بچه پررو گفتم آره می خوامش نه به نه گفتنم نه به بله گفتنم
و این شد که من بله رو گفتم و شب با آبجیم رفتیم خونمون ،طفلک مامانم جرات نمی کرد از من بپرسه چی شده... می ترسید باز من قهر کنم آبجیمو برده بود تو آشپزخونه ازش پرسیده بود چی شد؟خواهرم گفته بود راضیه از پسر خوشش اومده
فردای اونروز باز عمه خانوم زنگ زد گفت بهتره بچه ها قبل از اینکه بهم وابسته بشن برن آزمایش خون اولش مامان قبول نمی کرد چون بابام چند روزی خونه نبود و بدون اجازه بابام نمی شد
بالاخره تلفنی بابا در جریان قضایا قرار گرفت گفت از نظر من اشکالی نداره برن آزمایش خون بدن
فردا صبحش من و آبجیم رفتیم آزمایشگاه از اونطرف هم آقای همسر و عمه خانوم و مادر شوهر گرام و پدر شوهر اومدن و برای اولین بار چشممان به جمال پدر شوهر روشن شد
یه خانومی اومد گفت عروس خانومها و آقا دامادها بیان تو این اتاق ازشون خون بگیرم ما هم رفتیم
مسئول اونجا با اقای همسر آشنا بود بعد از آزخون، گفتن باید آزمایش عدم اعتیاد هم بدین(معذرت می خوام آزمایش ادرار )گفتم این یکی رو نیستم عمرا و اینجا اون آشنا به دادم رسید و به آقای همسر گفت اگه خودتون راضی هستید می تونن خانوم آزمایش عدم اعتیاد ندن و آقای همسر گفتن احتیاجی نیست ایشون آزمایش بدن
و منم خوشحال اومدم از اتاق بیرون ساعت 12 ظهر بود که دیدم واسم یه پیام اومده:متنش این بود:سلام خدا راشکر جواب آزمایش خوب بود و هیچ مشکلی وجود نداره
و ما هم نیشمان تا بناگوش باز شددددددددد
خب بهتون گفته بود که این عمه خانوم تا دست دختر پسر رو تو دست هم نگذاره ول کن نیست زنگ زد خونه به مامانم گفت الان من به خاطر این 2 تا جوون 22 23 روز از تهران اومدم دوست دارم عقدشونو هم ببینم بعد برم
مامان گفت باباش نیست تا اون نباشه نمیشه ، عمه خانوم گفت عیبی نداره الان بچه ها برن خرید کنن حلقه بخرن هر وقت حاج آقا اومد عقد می کنند،منم قند تو دلم آب می شد هی با خودم می گفتم خداکنه مامان قبول کنه
بازم با بابا تماس گرفته شد اون بنده خدا هم که آقای همسر رو کامل می شناخت گفت اشکالی نداره برن حلقه بخرن
