قاصدک خوش خبر

از 17 سالگی ،زندگیم وارد فراز و نشیب های زیادی شد و واسه رسیدن به هر چیزی که دوست داشتم سختی کشیدم و حال گامهايم را محكم بر ميدارم تا به آرامش برسم و منتظرم تا به همین زودی ها قاصدک خوش خبر،خبر آمدن گلي در وجودم را نهيب دهد و من غرق شادي شوم و خستگي اين چند سال را از دوش خود بر زمين بگذارم

برادر شوهر عاشق می شود

همیشه با من باش  ای بهترین

سلام به دوست جونای خوبم

بالاخره ما هم  امسال  واسه چند دقیقه رنگ  بارون رو دیدیم  هیییییییی  بازم شکرت خدا

نمی دونم چمه  ولی هر روز یه مرگمه  یه روز  خوشم یه روز  نا خوشم یه روز فیلسوف میشم یه روز عارف میشم یول

داشتم با خودم فک  می کردم اینهمه بالا و پائین تو زندگی  اخرش که چی؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه الان گفتن زمان مرگت فرا رسیده و باید بمیری چی دارم با خودم ببرم؟

پس زندگیم چی میشه  ؟زندگی که با همه سختی هاش دوسش دارم و واسه بدست آوردنش تاوان  زیاد دادم

دیگه عقلم به چیزی نمیرسه 

بی خیال smile emoticon kolobok اگه بخوام به این چیزا فک کنم باید برم دیوونه خونه 

خوب بگذریم  بریم به گذشته امروز می خوام از برادرشوهرم بگم  :تا اینجا گفتم که پدرشوهر رو به طرز ماهرانه ای پیچوندمو گفتم فعلا اموزشگاه بی آموزشگاهsmile emoticon kolobok

تو همون روزا بود که برادرشوهرم واسه کاری یک هفته رفت شهر یزد ،شبی که برگشت من و همسرم و داداشم و زن داداشم  رفتیم خونه مادرشوهرم(اگه اشتباه نکنم دو روز قبل از آش پختن)  وقتی رسیدیم مادرشوهر  انگار نه انگار من وجود خارجی دارم پشت کرده بود به من و با زن داداشم حرف میزد  وهی  میوه و چایی تعارف می کرد   اونشب جلوی زن داداشم خیلی خجالت کشیدم   و سعی می کردم در ظاهر ناراحتیمو با لبخندهای مصنوعی بپوشونم و جوری رفتار کنم که اصلا من متوجه این رفتار زشتت نیستمsmile emoticon kolobok  و فقط واسه این اخم و تخم میکرد .که چرا الان ساعت 8 اومدید  و چرا  تو که عروس من هستی با داداشت اومدی  و تو باید زودتر  مثلا  ساعت  5  6 می آمدی

خلاصه تا موقع شام خوردن این خانم همچنان سر سنگین بود smile emoticon kolobokسفره شام هم که انداختیم هی به زن داداشم و داداشم و همسرم تعارف می کرد بخورید ولی باز من  هیچچچچچچچچچچچچ   هر کاری میکردم غذا از گلوم پائین نمی رفت  انگاری سنگ می خوردمگفتم من میل ندارم  نمی تونم بخورم  که مادرشوهر یه خورده اصرار کرد  ولی دیگه اون غذا واسم زهر مار بود خلاصه بعد از خوردن شام سفره رو جمع کردم و شروع کردم به شستن ظرفها  و اینجا بود که من عروس  گل شدم ومادرشوهرم هم یه زن فرشته smile emoticon kolobok   انگار نه انگار این همون زنیه که 10 دقیقه قبلش پشت به من کرده بود و پشت چشم واسم نازک میکرد smile emoticon kolobok  به خدا  هنوز که هنوزه در حیرتم از این موجود دو پا   http://ownnote.persiangig.com/Smile/13.gifدر عرض چند ثانیه 180 درجه  تغییر موضع میداد،  مادرشوهرم  هیچ وقت قابل پیش بینی نبود یه رو زخوب خوب یه روز بد بد

خلاصه من شدم عروس خوبه  smile emoticon kolobok و بیچاره زن داداشم   حالا این مادرشوهرم بود که با من حرف میزد و به زن داداشم محل سگ هم نمی داد  ، رفتارهاش  اصلا نرمال نبود   زن داداشم  هاج و اج مونده بود از رفتارهای دوگانه این زن   smile emoticon kolobok

البته زن داداشم چون اخلاق این زن رو می شناخت به روی خودش نیاورد  می دونست این آدم کلا نرمال نیست و یه جورایی مشکل داره    و  بیچاره خودشو با تلوزیون سرگرم کرده بود منم در حال ظرف شستن که مادرشوهرم  همونجا واسم تعریف کرد که بلهههههههههه  برادرشوهر  تو این یه هفته که رفته بود یزد عاشق شده و بابای دختر  زنگ  زده به بابا که  آقا پسر شما  از دختر ما خوشش اومده من زنگ زدم تا با هم آشنا بشیم و خیلی هم با ذوق و شوق تعریف میکرد  منم هاج و واج  با یه لبخند که تعجبمو بپوشونم    گفتم  ااا چه خوب   و   خواهرشوهرمو فرستاد گفت برو عکس اکرم رو بیار زن داداشت ببینه   و اینجا بود که شصتم خبردارشد عروس خانوم اسمش  اکرمه  و وقتی عکسو نشونم دادن  شروع کردم به تمجید و تعریف که به به چه دختر خوبیه  و تا تونستم سعی کردم نیشام باز باشه تا یه وقت این قوم بنی اسرائیل نگن  که عروسمون از حسودی داشت می ترکید و جایی واسه فلسفه بافیشون نگذارم

و گفتن که برادرشوهر تو پارک اکرمو دیده و یک دل  نه صد دل عاشق شده

و من در عجب بودم که این مادرشوهر پدرشوهر  نه دیده نه شناخته صد دل عاشق عروس جدید و خانوادش شده بودند  و چقدر با افتخار می گفتن که بابای دختره خیلی محجوب بوده و زنگ زده  ومن می گفتم اا چه خوب (ولی اینو می دونم که اگه بابام صد تا دختر  کر و کور هم  داشته باشه خودش زنگ  نمی زنه)و همون پشت تلفن با هم قرار گذاشتن که دو سه روز دیگه خانواده همسرم برای خواستگاری برند یزد و  هی از محسنات این خانواده عروس که هنوز ندیده بودند  می گفتن و در اخر نظر منو هم پرسیدن  گفتن نظر تو چیه  منم گفتم هر جور خودتون صلاح می دونید   و یزدی ها آدمهای خیلی خوبی هستنsmile emoticon kolobok (به من چه ربطی داشت که دلسوزی  بی خودی کنم  اگه م یگفتم نه  هنوز زوده عجله نکنید  برید اول تحقیق و یا می گفتم این جای تعجب داره که بابای دختره خودش زنگ زده  مگه دخترشون رو دستش  مونده که اینقدر حوله ،صد در صد می گفتن  عروسمون از حسودی داره می ترکه که اینا رو میگه و یه ذره نمیگذاشتن به حساب دلسوزی)

آهان یادم رفت اینو بگم   اینا پشت تلفن مهریه هم تعین کرده بودند  والله من خواستگاری و ازدواج  این مدلی ندیده بودم و یه چیز دیگه اینکه تو فامیل همسرم مهریه بالا 1000 سکه طلا رسمه  ولی من خودم  عقاید خاص خودمو داشتم و گفتم فقط می خوام 14 سکه با یه حج مهریه ام باشه  در واقع مهریه من در بین فامیلای همسرم یه استثناء  خلاصه برادرشوهرم هم زرنگی می کنه و هر مقداری که اونا میگفتن میگه  نه ، زن داداشم مهریش 14 سکه بیشتر نیست  خانم من هم باید همین مقدار باشه وگرنه عروسمون ناراحت میشه  smile emoticon kolobok  در صورتیکه اصلا این آدما برای من مهم نبودند چه برسه به یکسان بودن مهریه و از اینجور چیزا  در واقع از من بدبخت مایه گذاشتن و هنوز هیچ اتفاقی نیافتاده از من یه دیو سه سر ساختن  smile emoticon kolobok

اون شب  با اخلاق های کذایی و دوگانه مادرشوهرم گذشت وقتی اومدیم خونه به همسری ماجرای عشق و عاشقی رو تعریف کردم   همسرم گفت تو به هیچ وجه دخالت نکن  من خانواده خودمو بهتر می شناسم اگه حرفی بزنی صد در صد یه جور دیگه برداشت می کنن ولی همسری هم از این اتفاق ناراحت بود  درسته که دل خوشی از داداشش نداشت ولی دوست هم نداشت فقط با یه آشنایی 2 3 روزه واسه مهمترین اتفاق زندگیش تصمیم بگیره  ولی به هر حال چاره ای جز سکوت نبود smile emoticon kolobok

فردای اونروز برادر شوهرم اومد اداره گفت زن داداش  ما پس فردا داریم میریم یزد واسه خواستگاری و بله برون می خواستم نظر شما رو بپرسم(تو دلم گفتم تو خودت بریدی و دوختی  دیگه نظر می پرسی واسه چی)بهش گفتم انشالله خوشبخت بشید هر جور صلاحه همونجوربشه و شاه داماد خوشحال و خندان خداحافظی کرد و رفت تا خودشو واسه سفر آماده کنه







نویسنده : عسل : ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

دلم واسه همسری می سوزه

سلام  نمی دونم چرا دست و دلم به نوشتن نمیره  ،هر روز میام  به وبلاگ دوستام سر می زنم  میخوام بنویسم ولی حسش نیست

چه می دونم

خیلی خسته ام  دلم می خواد بخوابم  ولی اینروزا خواب هم یه غنیمت جنگی با ارزش شده که گیرم نمیاد

دوست دارم از نوشتن  روزهای سخت بگذرم  و برسم  به شیرینی  و یه روزی فقط از خوشی بنویسم ،یعنی میشهههههه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من امید دارم و خدارا شاکرم 

اگه کسی حوصله خوندن نداره میتونه نخونه  چون پستم طولانیه  من واسه دلم می نویسم  می نویسم تا یادم نره که با منو زندگیمو همسرم چه کردن

خب بگذریم تا اینجا نوشتم که بحث آموزشگاه حسابی داغ بود و هر کسی واسه خودش پست و حقوقی  تعیین کرده بود  بدون اینکه یه ذره فکر در مورد پرداخت اقساط کنن و موسس آموزشگاه که منو همسرم  بودیم

 کلی از پول وام رو پدرشوهرم گفته بود باید بدین به من ،دیدم اینجوری نمیشه دیر بجنبم با راه افتادن آموزشگاه   کلی قسط رو دستمون میمونه و هر چی سود هست میره تو جیب قوم شوهرو صد البته با اخلاق گندی که اینا داشتن  صد در صد هر روز بگو مگو خواهیم داشت

به آقای همسر گفتم برو یه جای دیگه واسه داداشت  کار پیدا کن  بگو معلوم نیست آموزشگاه کی راه بیافته

 از پیغام پسغومهای مادرشوهر و طعنه و کنایه هاش خسته شده بودم و  هی به شوهرم زنگ می زد و تو گوشش وز وز می کرد  که عروسای مردم هر روز میان بهشون سر می زنن ولی عروس من نمیاد 

و می نشست کنار همسایه هاش و بدگوئی منو می کرد و اونا هم هر روز یه چیز جدید یادش میدادن که باهاش اینجوری رفتار کن اونجوری رفتار کن  بهش رو نده  

به شوهرم گفتم  امروز بریم خونه مامانت بهش سر بزنیم  من خسته شدم هر روز به خانوادم زنگ می زنه و میگه دخترتون نمیاد خونم و هی جلوی همه آبرو ریزی می کنه بهش گفتم بریم تا دهنش بسته بشه  ،

حالا شما تصور کنید برای اولین بار فقط    4   5 روز بود که من نرفته بودم واسه دست بوسی که اینا این همه قشقرق به پا کردن،

آقای همسر گفت من درگیر همایش و جلسه هستم نمی تونم بیام گفتم پس من میرم شب بر می گردم  بابام منو رسوند خونه مادرشوهر قرار شد 2 ساعت دیگه بیاد دنبالم 2 ساعت بعد بابا اومد خونشون یه نیم ساعتی هم نشست وقتی خواست بره منم گفتم پس منم میام 

پدرشوهر گفت نرو بعدا برو گفتم حالا که ماشین هست ساعت 9 شبه دیگه دیر  وقته فردا باید برم سرکار ، خواهر شوهرم گفت حالا خونه خودت می خواهی بری یا خوونه مامانت  گفتم خونه خودم

  دقیقا همین سوال رو هم پدر شوهر  هم مادرشوهر ازم پرسیدن   من نمی دونم چرا اینا چشم نداشتن ببینم من خونه مامانم میرم  به اونا هم گفتم میرم خونه خودم  خیلی کار دارم

بابا منو رسوند خونه تا کلید انداختم صدای تلفنو شنیدم زود در رو باز کردم پدر شوهر پشت خط بود  گفت چرا گوشیو دیر جواب دادی؟گفتم همین الان رسیدم به طعنه گفت می خواستم زنگ بزنم خونه مادرت فک کردم با بابات رفتی اونجا،

زنگ زده بود تا مطمئن بشه من رفتم خونه خودم یا خونه بابام  که احیانا  اگه رفته باشم خونه بابام شروع کنن به سیاه کردن زندگیم و به اقای همسر گزارش بدن که زنت به ما دروغ گفنه پیش ما نمی مونه  زود میره خونه باباش  و زیرآب منو بزنن و حرفی واسه دعوا داشته باشن

والان کلی حرص می خورم که چرا اینقدر من خنگ بودمو سعی می کردم جوری رفتار کنم که اونا ازم راضی باشن   و حرص می خورم که چرا جوابشونو ندادم و نگفتم به شما چه ربطی داره که من میرم خونه بابام   اصلا من  هر جایی که دلم بخواد میرم  وایییییییی  خدا چرا من اینقدر سکوت میکردم چراااااااااااااااااااااااا  بهترین روزامو با ترس و لرز گذروندم  به خاطر یه مشت آدم احمق و بی انصاف  و خدانشناس

نمی دونم چرا خانواده شوهرم تا یه اتفاقی میافتاد زنگ می زدن خونه مامانم و سعی می کردن همش بدگوئی منو کنن و زیرآب منو جلوی خانواده خودم بزنن

و شاید همه ی اینا واسه این بود که خانوادم منو دوست نداشته باشن و من مجبور باشم همیشه برم پیش اونا  وآنقدر خنگ بودن که اینو نمی فهمیدن  پدر و مادر بچه هاشونو خیلی دوست دارن حتی اگه مثل پسر نوح خطا کار باشه

 بعد از اینکه لباسامو درآوردم مجدد تلفن زنگ خورد گوشیو برداشتم باز پدرشوهر بود  گفت چرا اینقدر زود رفتی  گفتم دیگه ماشین بابا بود کلی هم کار دارم  گفت خب میموندی بعدا با آزانس میرفتی منم با خنده گفتم دیگه اونجوری باید یه پول آژانس هم می دادم  به هر حال باید میومدم دیگه دیر وقت بود

گفت آخه من کارت داشتم می خواستم باهات صحبت کنم و گفت  راستی آموزشگاه چی شد  مگه قرار نبود الان افتتتاح بشه گفتم   وام جور نشده اخه ضامن می خواد در ضمن چون من مهندسی کامپیوتر خوندم باید آموزشگاه به نام من ثبت بشه  منم به همسری گفتم اگه بخواهیم آموزشگاه بزنیم نباید تا چند سال رو پولش حساب کنیم تا قسطاشو بدیم 

اگه خدایی ناکرده نتونیم اقساط رو پرداخت کنیم  توی دردسر میافتیم چون  سند خونه بابامو باید گرو بگذاریم  ما که پولی  و پس اندازی نداریم خدایی نکرده اگه کارمون نگرفت بانک خونه بابامو مصادره می کنه اینکار ریسک بزرگیه من می ترسم ، 

بهش گفتم به همسری گفتم بی خیال آموزشگاه بشه  و من از زندگیم راضیم و پدرشوهر مثل اسفند رو آتیش شده بود هی می گفت آخه چرا ..... نه انشالله خوب میشه  آدم باید ریسک کنه  آخه پسرم خیلی واسه تاسیس آموزشگاه تلاش کرده

بهتره وام رو بگیرید فکر بعد رو بعدا کنید  و یکی نبود به این آدم احمق حالی کنه مگه اینکار بچه بازیه که فکر بعدشو بعدا کنیم و باید برنامه ریزی شده پیش رفت  و خلاصه هی اصرار که وام بگیرید آموزشگاه بزنید واسه پیشرفت زندگیتون خوبه 

و من هم در جواب گفتم بابا جون عیبی نداره شما خودتو به خاطر زندگی ما نارحت نکن  ممنونم که به فکر ما هستید  دیگه چه میشه کرد با دست خالی نمیشه کاری انجام داد ، 

باز اون هی اصرارررررر  و منم هی می گفتم بابا جون به فکر سلامتیه خودتون باشید غصه ما رو نخورید من به همسری گفتم عیبی نداره من به همین زندگی کارمندی  به همین حقوق کمت راضی ام خودم هم که دارم کار میکنم انشالله اموراتمون می گذره  فعلا که بی خیال شدیم  فک نمی کنم آموزشگاه حالا حالاها افتتاح بشه

(و اصلا هم به روی خودم نیاوردم که آی کلاهبردار شیاد من که می دونم تو واسه منو زندگیمو خونه بابام نقشه ها داری و به روش نیاوردم که میدونم وام 130 میلیونه  و تو به همسری گفتی به من بگه 100 میلیون و گفتی  از اون 100 میلیون هم  مقداریشو بهم بده تا خونه بخرم و 

نگفتم که میدونم میخواهی هر چی درآمد داشت رو برداری بری خوش بگذرونی و پولی به ما نماسه  و بانک خونه بابای منو مصادره کنه تو بشینی به ریشش بخندی و چقدر احمق بود که فکر میکرد همسری میتونه از من پنهون کنه چون وقتی وام به نام من باشه من خواه ناخواه متوجه همه چیز خواهم شد)

و چقدر سخت بود تظاهر کردن به اینکه هیچی نمی دونی و عروس خنگ و خوبی هستی که راحت گول میخوری و تظاهر کنی که از هیچی سر در نمیاری

(((((((((((آهان یادمه تو پستهای قبل نوشتم که آش نذری درست کرده بودم و پدرشوهر  همسری رو کشوند به گوشه و باهاش کلی حرف زد  حرف درمورد همین مسائل بود که کی وام میگیری تا به من بدی من خونه بخرم و من با سیاست زنانه از زیر زبون همسری بیرون کشیدم

و تمام اون روزهایی که من میرفتم خونشون و مادرشوهر و پدرشوهر  همسری رو میکشوندن تو یه اتاق دیگه  دقیقا در مورد همین مورد حرف میزدن که ما تو رو بزرگ کردیم باید وام بگیری پولشو به ما بدی  وگرنه جلوی  خانواده زنت آبروت میره

چون اگه به من پول ندی میرم به پدر زنت میگم بهم پول قرض بده تا خونه بخرم  و اینجوری آبروت جلوی اونا میره  و چقدر پسر خودشونو زجر میدادن  و چون همسری از آبروش خیلی می ترسید و دلش نمی خواست جلوی شوهر خواهرام غرورش خورد بشه ،

بهشون می گفت من که فعلا پولی ندارم بهتون بدم  و به این جماعت التماس می کرد تو رو خدا با آبروی من با زندگی من بازی نکنید  و در آخر وقتی زورش بهشون نمیرسید می گفت باشه بگذارید وام بگیرم باشه فقط تو رو خدا آبروریزی نکنید و

((((( چقدر پدرشوهر من خوش خیال بود که فک میکرد بابای من 20  30 میلیون پول نقد داره (که مطمئنم نداشت)  رو به این آقا قرض میده))))))

خیلی دلم واسه آقای همسر می سوزه اونروزا چقدر زجر می کشید و خودخوری می کرد و نمی تونست به منم بگه ، این جماعت حتی به پسر خودشون هم رحم نمیکردن و و شده بودن سوهان روح پسر خودشون ساعت 12 شب زنگ میزدن خونه و به همسری یادآوری می کردن که باید پول واسمون تهیه کنی  که بعدها  همسری  واسم تعریف کرد

و اون موقع فهمیدم علت اون همه افت فشار چی بوده و چرا یهو همسری باید زیر سرم می خوابید  واون موقع فهمیدم که چرا این بیچاره هی با اضطراب حرف میزنه و چرا یهو تو فکر فرو میره  و علت اینکه چرا همسری صورتش  یه هو مثل گچ سفید می شد  و چرا اینقدر کلافه بود  از بس این پدر و مادر بچه خودشونو شکنجه روحی می کردن و

به این نکته توجه داشته باشید که تقریبا 2 ماه و نیم از عروسی ما گذشته بود و ما این همه دغدغه داشتیم و این جماعت نه تنها با ایرادهاشون بهترین روزها رو به کام من تلخ کرده بودن  به کام پسر خودشون هم زهر مار کرده بودن)))))))))

 خلاصه سرتو درد نیارم پدرشوهر مثل ماست وا رفت و دیگه وقتی دید من هیچ جوره زیر بار نمیرم و تا اون میخواد حرف بزنه من میگم باباجون ممنونم ،اینقدر غصه زندگی مارو نخوررررررر ،نمی خواد اینقدر به خاطر ما خودتو ناراحت کنی ،خدا بزرگه  زندگی ما هم می چرخه،

گفت باور کن هر شب نگران زندگیتونم هر روز و هر شب به این فکر میکنم  کی بشه این وامو بگیرید و  اموزشگاه راه بیاندازید  تا راحت بشید(منم تو دلم میگفتم آره جون عمت  تو به فکر منی؟تو به فکر پسرتی؟تو فکر عیش خودتی که بچاپی ) 

برنده اون مکالمه من بودم و با سرور و خوشحالی ریز به ریز مکالمه رو واسه همسری تعریف کردم  اونم خیلی خوشحال شد که دیگه اینا دندون طمع از اموزشگاه کندن

  فکر نکنید من آدم خسیسی هستم نه به خدا    ولی وقتی من خودم ندارم منطقی نیست که وام بگیرم بدم به اینا ،بعدش قرض و قوله واسه خودم بمونه بیافتم گوشه زندان یا خونه بابام مصادره بشه

اون شب خیلی شاد بودم احساس می کردم سبک شدم ویه بار سنگینی از رو دوشم برداشته شده چون صد در صد عاقبت خوشی در انتظار من نبود و فقط و فقط یه مشت آدم بی رحم که حتی به پسر خودشون هم رحم نمیکنن به نون و نوایی می رسند

پی نوشت:دیروز کلی نوشتم ولی به مرحمت پرشین بلاگ همش پرید

پی نوشت:خدا ازشون نگذره  ،اصلا خدا می دونی چیه.......... من از حق خودم بگذرم  از اون همه زجر بگذرم  ولی از اینکه همسری رو اینهمه اذیت کردن  نمی گذرم ،یادم به همسری و اونروزها که میافته می خوام خفشون کنم

پی نوشت:آیا همسری پسر واقعی اینا بود و شاید از تو سطل ماست پیداش کرده بودن چون آدم عاقل با بچه خودش اینکار رو نمی کنه و زجرش نمیده




نویسنده : عسل : ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

آموزشگاه کامپیوتر

سلام خدای مهربونم با من باش ای مونس تنهایی های من

سلام دوست جونا حالتون چطوره  امیدوارم زندگی بر وفق مراد باشه

خب جونم براتون بگه می خوام یه موضوعی رو  که قبلا  یادم رفت  و  بی ربط به خاطراتم نیست تعریف کنم

وقتی اقای همسر اومد خواستگاری من ترم آخر دانشگاهش بود و روز خواستگاری گفت چند واحد درسی بیشتر ندارم و صد البته همین حرف رو خانوادش هم تاکید کردن

در مورد شغل هم ایشون یه کارمند شرکتی در یه اداره بودن با ماهی 200 هزار حقوق و همین جوری اینکار رو انجام میداد

چون می خواست یه آموزشگاه کامپیوتر بزنه و حول و حوش 170 میلیون وام گرفته بود 100 میلیون برای خرید مکان و 70 میلیون برای تجهیزات

در ضمن آقای همسر  وقتی اومد خواستگاری به من گفت که من هیچ چشم داشتی به حقوقت ندارم  دوست داری بری سر کار برو و  اگه دوست نداری هم نرو   و اگه دلت خواست هم می تونی بیایی تو آموزشگاه  کار کنی

انتخاب با میل خودته

خلاصه آقای همسر یه خونه پیدا کرده بود  واسه آموزشگاه  که مکانش عالی بود  ولی صاحب ملک چند ماهی رفته بود دبی و ما باید برای قولنامه 2 3 ماه صبر می کردیم  ولی واسه اینکه روال کار سریع پیش بره آقای همسر  با هماهنگی صاحبخونه  کارهای شهرداری  مثل عوارض  و مالیات خونه که چندین سال پرداخت نشده بود  و غیره  همه رو پرداخت کرد  و صاحب خونه هم گفت وقتی اومدم ایران پول همه این خرجها رو حساب می کنم(چون این خرجها رو باید صاحبخونه انجام بده)

از طرفی واسه 70 میلیون وام برای تجهیزات باید سند یه ملکی گرو می گداشتیم که نداشتیم   یه نکته قابل ذکر  که  همیشه پدرشوهر پیگیر قضیه وام و آموزشگاه بود و همیشه  هم از من و هم از آقای همسر سوال میکرد که چیکار کردید؟  در کدام مرحله هستید ؟؟؟؟؟؟؟ چه شد؟؟؟ و وقتی به من میرسید می گفت انشالله هر چه زودتر این آموزشگاه راه بیافته و بچم از بلا تکلیفی در بیاد .   بچم خیلی بابت این آموزشگاه زحمت کشید و خیلی وقته پیگیره . تا اینکه آقای همسر گفت نتونستم سند جور کنم بابت 70 میلیون وام  

  پدرشوهر منو گوشه ای کشوند و گفت عسل تو عروس منی  زن پسر منی به شوهرت هیچی نگو   اون روش نمیشه بگه   برو پیش بابات و بگو سند خونشو بده  تا انشالله کارتون راه بیافته و این آموزشگاه رو افتتاح کنید و الحق و الانصاف با لحن بسیار دلسوزانه این حرفها رو میزد و  من در خیالات مخملی خودم  می گفتم  به به چه پدر شوهر خوبی،چقدر دلسوز!!!!!!!!چقدر نگران زندگی ماست     و من یه دختر دراز گوش  با گوشهای مخملی که حالا حسابی خر شده بودم گفتم باشه

رفتم خونمون و به هر مصیبت و بدبختی  مامانمو راضی کردم تا از بابام سند خونه ایی رو  که در جوونیش به جای گردش و تفریح   با زحمت  و با پول حلال خریده  بود رو بده به من

بابا به خاطر من  به خاطر زندگی دخترش قبول کرد  واین درحالیه که قبلا داداشم ازش خواسته بود و نداده بود

بازم من احمق که فکر می کردم پدرشوهر تو این مدت که پیگیر قضیه بوده  همه از روی دلسوزی و محبت پدریست  زنگ زدم به پدرشوهر و خبر پیروزی رو دادم

پدرشوهر از فرط شادی پشت تلفن گریه می کرد و می گفت خدارا شکر  دیدی چقدر خدا مهربونه؟؟؟؟؟؟

و من باز  در دلم   چه پدر شوهر دلسوزییییییییییی  چقدر ما و زندگی ما واسش مهمه

همه چی جور شده بود و ما منتظر بودیم که صاحبخونه از دبی بیاد تا خونه رو قولنامه کنیم  قرار بود از مهر ماه آموزشگاه افتتاح بشه  و تونستیم تابستون با ف ن ی  حر ف ه ای  و آ م و زش و پ رو رش صحبت کنیم تا با ما قرارداد ببندن(البته از بند پ کمک گرفتیم)

تا اینکه پدر شوهر گفتن بهتره عروسی رو بیاندازید بعد افتتاح آموزشگاه  ، آقای همسر گفت نه  اون موقع سرم شلوغ میشه نمیرسم  بهتره همین شهریور باشه

از منو آقای همسر اصرار  از پدرشوهر انکار

قرار شد مدیریت آموزشگاه با همسرم  باشه و چند تا استاد هم برای تدریس در نظر گرفتیم

تا اینکه  شنیدم مادر شوهر در همان اقدامات وز وز کردن در گوش آقای همسر  باحالت گریه میگه تو باید زیر بال و پر خواهر و برادرهایت را بگیری 

آخه من نمیدونم اینا  مگه بچه یتیمند  که شوهر من زیر بال و پرشونو بگیره؟؟؟؟؟؟ در ضمن اینا خودشون بابا دارن

و زمزمه ها شروع شد   که داداش کوچیکه که به کامپیوتر مسلطه بیاد تو آموزشگاه کار  کنه  

آهان یادم رفت بگم  وقتی اموزشگاه افتتاح میشد  از چند ماه بعدش  ما باید شروع به پرداخت اقساط که (ماهی حول و حوش 5، 6 میلیون بود می کردیم)به آقای همسر گفتم ببین من دارم سند خونه بابامو می گذارم وسط خدایی نکرده اگه آموزشگاه کارش تگیره بانک  که شخص رو نمی شناسه   راحت خونه بابامو مصادره می کنه ما باید به هیچ وجه رو درامد اموزشگاه حالا حالاها حسابی باز نکنیم و زندگیمونو با همون حقوق کارمندی برنامه ریزی کنیم تا یه کمی جلو بیافتیم 

در ضمن بهتره اجازه ندی داداشت بیاد تو اموزشگاه کار کنه اون میخواد بیاد اونجا چیکار ؟؟؟؟؟ما اگه یه منشی بگیریم نهایت ماهی 100 تومان بهش میدیم قال قضیه تموم میشه میره  ولی به این باید حقوق عالی بدیم   در ضمن اگه یه غریبه خطا کرد می تونیم تذکر بدیم   ولی به داداشت نمی تونیم  حرفی بزنیم  تا یه چیزی بهش بگیم  حتما مامانت فرداش چادر می بنده کمرش اول میره پیش خانواده من ابروریزی می کنه بعدش میاد پیش من و تو  دعوا راه می اندازه  به نظر من جنگ اول به از صلح آخر همین الان که هیچ اتفاقی نیافتاده  به داداشت بگو نه ، که آقای همسر بهم گفت تازه کجاشو دیدی اینا به من گفتن همه می خواهیم بیائیم و گفت :قرار  داداش بزرگه که 3 سال از شوهرم بزرگتره  کارشو  ول کنه بیاد  و پدرشوهر هم گفته من  الان بازنشست شدم و تو خونه بیکارم  و از همه بزرگترم منم میام مدیریت آموزشگاه رو به عهده میگیرم    و حتما  منو همسرم هم بشیم آبدارچی    و صد البته همه باید حقوقهای بالا دریافت کنن  چون در شانشون نیست با نداشتن مدرک و تخصص حقوق کم بگیرند باور کنید از این وضعیت به وجود اومده نمی دونستم باید بخندم یا گریه کنم shame.gifبا چشمان از حدقه در اومده و دهانی باز  فقط آقای همسر رو نگاه می کردم

تصور کنید پدر شوهر من یه باز نشسته  ار ت ش  یه  ن ظ ا می  بخواد بیاد بشه مدیر اموزشگاه کامپیوتر

فکرکردن بهش هم مضحکه

پی نوشت: من نمی دونم این خانواده  رو از کجا پیدا کردم  از تو لپ لپ  یا سک سک

پی نوشت: قربونت برم خدا با این مخلوقات




 

نویسنده : عسل : ۸:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۳٠
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

 

سلام دوستای گلم

ممنونم از هم فکریهاتون

صحبتهاو مشاوره  های  شما دوستای گلم خیلی خیلی کمکم کرد

بچه ها برید همتون دفتر مشاوره بزنید  همتون مشاورهای موفقی میشیدنیشخند

بالاخره  آتش بس اعلام شد  ولی فعلا سر سنگینم

حالا بعد میام می نویسم

شرمنده  اذیتتون کردم

 

نویسنده : عسل : ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

 

 

مطلب حذف شد

 

نویسنده : عسل : ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

 

مطلب حذف شد

نویسنده : عسل : ۸:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

 

مطلب حذف شد

پی نوشت:و در نهایت خدایا با تمام وجود ازت می خوام پدرشوهرم و برادرشوهرم و مادرشوهرمو به سزای اعمالشون برسون چون مسبب این جنون و دیوونگی من همین احمقها هستن

الهی امین

نویسنده : عسل : ٧:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

فقط مرگ مادرشوهر

سلام خدا

سلام دوست جونا  امروز عصبانیم  این متنو فقط واسه دل خودم می نویسم  فقط خواهشا کسی نصیحت نکنه  که خودم اوستای نصیحت کردنم ولی هر چی حدی داره

من خسته اممممممممممممممم   خیلی زیادددددددددددددد

الان که دارم تایپ می کنم اشکام تو چشام جمع شده

نمی خوام تو دل خیلی از دوستام  مثل سپیده و ساره که مثل خودم از دست خانواده شوهر خون دل خوردن و رنج کشیدن رو خالی کنم  و اینو می دونم که هممون باید صبوری کنیم  گذشت کنیم  و تو دلمون 4 تا فحش آبدار بهشون بدیم و بگیم گور باباشون

 و حیف اعصاب خودمون

یا منتظر باشیم غضب الهی گریبان گیرشون بشه و یا فوقش از حرص هی بگیم خدا همون بالایی که سر من  آوردن تو سر خودشون بیار

و بعد مثل یه خانوم خوب بگیم عیب نداره به خاطر زندگیمون صبر می کنیم گذشت می کنیم   روزهای سخت می گذره  تموم میشه

ولی پس عمرمون چی؟؟؟؟؟؟؟؟بهترین سالهای جوونیمون چی؟بر می گرده؟؟؟؟؟؟

آیا ساره اعصابش  همون اعصاب فولادین چند سال پیشه  یا سپیده سالمه ؟مگه سپیده کمر دردشو سر جهازش گذاشته بود با خودش آورده بود  و خیلی از اتفاقهای دیگه؟؟؟؟نه به خدا ما هیچ کدوممون دیگه سالم نیستیم  از بس که این قوم اذیت کردن و حرصمون دادن

من از 1 ماه بعد عروسیم که یادم میاد تا همین الان همش دارو مصرف کردمو و پول دکتر دادم   تا الان چند تا دفترچه بیمه تموم کردم و این درحالیه که در زمان مجردیم  سال به سال از کنار مطب دکتر رد نمی شدم

این انصاف نیست  این عدل نیست وقت یاد روزهایی میافتادم که باید هی امپول می زدم و مشت مشت قرص بخورم تنم می لرزه...نتیجه این همه قرص خوردنها باعث شده من معده درد بگیرم  هم به خاطر مصرف زیاد دارو هم به خاطر اون همه استرس و اضطراب   و حالا نتیجش اینه که من شدم یه توپ قلقلی چاق  چون از بس معده دردم شدیده که مجبورم هی یه چیزی بخورم تا یه کم از درد معدم  کم بشه

آخه انصافه؟؟؟؟؟گیرم که خدا اونا رو به زمین گرم بنشونه  اونا رو بدبخت کنه   منکه واسه بدبختتی کسی نیومده بودم و فرضا بدبخت شدن آیا با بدبخت شدنشون  سلامتیمو بر می گرده 

نه به خدا بر نمی گرده  روزهایی که می تونست بهترین باشه بدترین شد  مگه دیگه زمان بر می گرده؟؟؟؟؟؟

بعضی وقتا آقای همسر میگه صبوری کن  تحمل کن همه چی درست میشه  اوضاع خوب میشه

واسش مثال زدم گفتم  آدم هر چیزی رو تو سن خاصی می خواد  نیازش  تو سن خاصیه  مثلا وقتی من بچه بودم  عشقم این بود که یکی منو ببره پارک تا سرسره بازی کنم  ولی الان دیگه نیاز من سرسره نیست  من هیچ رغبتی به پارک ندارم

من تو زندگیم  بد کسی رو نخواستم حتی کربلا هم رفتم دلم نیومد دعای بد براشون بکنم ولی امروز نمی دونم چم شده تنها چیزی که می دونم اینه که امروز فقط  بدیشونو می خوام  دلم می خواست الان سر کار نبودم و می رفتم سجاده پهن می کردم و تا می تونستم نفرینشون می کردم

شاید بگید چقدر این دختر بیرحمه  ولی می خوام یه چیزی بگم  من فقط به مرگ مادرشوهرم راضی میشم تا شاید یه کمی به ارامش برسم  فقط    مرگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ و شاید ددددددددد

پی نوشت:البته الان من عصبانیم  ممکنه فردا بیام بگم  نه من عرضه نفرین ندارمو به مرگ هیچ کس  هم راضی نیستیم





نویسنده : عسل : ٧:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

← صفحه بعد